روی لـــانه ی بنفش

همیشه با بهترین الفاظ خود را توصیف کرده ام//حال زمان شکستن است

روی لـــانه ی بنفش

همیشه با بهترین الفاظ خود را توصیف کرده ام//حال زمان شکستن است

بسم الله

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم ذهنم یهو درگیر خاطرات پارسال همینموقع شد(البته صرفنظر از اون یکساعت بعد از بیدار شدن که کلا بدون هیچ تفکر و استدلالی لباس میپوشم و کیفو برمیدارم و میزنم بیرون..یعنی به محض اینکه به مرحله ای از هوشیاری رسیدم که میشد بهم گفت آدم زنده، این خاطرات شروع کردن چرخیدن تو کلّم، یه چیزی تو مایه های همون **از خواب چو برخیزم اول تو به یاد آیی:/)مثلا اینکه الان اگه هنوز بود میرفتم دنبالش باهم میرفتیم یه شیرکاکایو میزدیم بعدشم میرفتیم کلاس

یا ازون پیامکای اطلاعات عملیاتی ردو بدل میکردیم که انگار داشت مکان و زمان عملیاتو میپرسید: کلاس کجا کی/ -سایت 2 راس9..خب میدوونم خیلی چرت و مسخرست ولی من گاهی دلم برای چیزای مسخره هم تنگ میشه یا هوای اونموقع رو میکنه

مثلا میگم ای وای چقد جاش خالیه الان که با اون نگاه مستاصلش حرصمو دربیاره که بازیگوشیمو تحریک کنه و از هرچی درس و مشقه بندازتم که یهو وسط کارم یاد فلان حرفش بیفتم و برای بار صدم حرص بخورم و تو دلم بگم از دست این بچه

خب من وقتی کسی رو دوست داشته باشم با وجود همه ی اخلاقای گندش همه ی عادتای مزخرفش حتی همه ی آیه ی یاس خوندناش بازم دوستش دارم و تاثیری توی حسم نداره فقط گاهی اون وسط مسطا دلم به حال دل خودم میسوزه که بازم باعث نمیشه از محبتم کم بشه...اینو ذکر کنم اینجا که این عادت شاید خیلی صادقانه و وفادارانه باشه ولی واسه خود آدم خوب نیس..تحلیل میره غرورت گاهی.. و خیلی تبعات دیگه داره که شاید اگه خیلی رو اعصابم بود یه روز نوشتم..

بگذریم...ررفت تا عصر..و این لحظه ها و ثانیه ها وقتی داشتم غذا میخوردم وقتی داشتم وضو میگرفتم وقتی داشتم از سر مزار تا سلف و سف تا مزار و بعدشم خوابگاه میرفتم جلوی چشمم رژه میرفتن..و خب طبیعتا کلافم کرده بودن

اینجا بود که این سوال فنی و فلسفی به ذهنم متبادر(درست بکار بردم تو این جمله؟) شد، اینکه ملت چطوری میتونن با یکی به هم بزنن اصطلاحا؟بعدش چه حالی میشن؟چطور به زندگی برمیگردن؟ و از همه مهمتر چطوری چطوری چطوری مدت کمی بعدش به یه نفر دیگه علاقمند میشن و یه داستان جدیدو شروع میکنن؟ حالا اصلا کاری به دین و روابط آزاد را به آفساید کشاندن و رابطه با نامحرم و غیره اش ندارم..یعنی احساس هم ندارند؟؟انسان هستند اصلا؟ یا نه؟

والا من خودم را میبینم که یک رفیقم که  هم خوابگاهیم هم بود و یک رابطه عاطفی رفاقتی عمیق بینمان بود وقتی دانشگاهش را عوض کرد از اینجا رفت چطور رفتم توی لک و هنوز که هنوز است لحظه هایمان توی ذهنم مرور میشوذ...بعد آنها...

خب خودم میدانم جریان چیست و آنقدراهم ساده و صاف و زلال نیستم که از وضع اجتماع و دلیلش کلا بیخبر باشم و مثلا ندانم چرا و چطور همه چیز لوث شد و به قهقرا رفت...ولی دلم میخواهد خوذم را بزنم به ان راه که انگار توی مدینه فاضله مان هستیم و همه چیز سرجایش است و این قبیل کارها خیلی نادر و عجیب و غیر قابل هضم است ...


پ.ن:دقت کردید لحنم از محاوره ای به کتابی تبدیل شد یوهو:|؟

2:هعی

3:این قسمت واسه خودمه خواستی نخون: در حالی این پستو نوشتم که روی تختم نشستم و نور مانیتور کیبوردو روشن کرده تا بتونم بنویسم و تا همین قبل پست نوشتن داشتم جمع و جور میکردم و ساکمو میبستم چون امروز ظهر داریم با دانشگاه میریم مشهد پیش امام رضا و من از سر شب هی میخواستم بیام بنویسم ولی نمیشد. منم تا کارم تموم شد دیدم ساعت 4 شده و 40 دیقه دیگه اذانه پریدم لپتاپو برداشتم گفتم هم پستمو بزارم که تو دلم نمونه هم اینکه خوابم نبره تا موقع نماز..خلاصه اینکه الان داره اذان پخش میشه و باید تمومش کنم چون هم اتاقیم یه متریه من خوابه  و میترسم با صدای تایپ من بیدار شه..و خب برم نماز بخونم دیگه.


17 مهرماه 97 سه شنبه.حرکت به سوی خراسان..دعاگوی همه هستیم اگر لایق باشیم..

کلی حرف تو کلّمه ولی احتمالا تا شنبه که برگردیم باید توی دفتر بنویسم..خب خیلیم عالی:)


برج مراقبت
۱۷ مهر ۹۷ ، ۰۴:۲۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

پست گذاشتن توی سایت چه حالی میده ها،درحالیکه استاد داره کارای بچه ها رو میبینه و همه چی تحت کنترله و از همه مهم تر بعد کلاس میخوای بری فلافل بخری چون تو این هوا میچسبه^_^

راستش هدف از این پست  تجربه نوشتن پست در کلاس درس بود و کلا دوست دارم یه لیست از جاهای خاص که دوست دارم به عنوان یادگاری یه پست توشون ثبت کنم داشته باشم نمیدونم کار باخودیه یا برعکس..ولی دوس دارم خب.

خب حالا برای اینکه پستم خیلیم بی محتوا نباشه یه شعر مینویسم اینجا برای بینندگان عزیز(خودش مییداند که جز خودش کسی وبش را نمیخواند::)

 حس عاشقانه گذاشتن نیست،ولی اینو میزارم:

چه باید کرد با چشمت که در تکرار این لذت

جدایی میشود افسوس و ماندن میشود عادت

بیا عهدی کنیم امروز،روز اول دیدار

اگر رفتیم بی برگشت اگر ماندیم بی منت

تو باید مال من باشی اگر معیار دل باشد 

ولی دق داد تا دادت به من تقدیر بی دقت

جوانی رفت و من تاره در آغوش تو فهمیدم

چه میگویند وقتی میکنند از زندگی صحبت

خودت شاید نمیدانی چه کردی با دلم اما

دل یک آدم سرسخت را بردی، خداقوت!

سید تقی سیدی بزرگوار

من برم سلف

فعلا:))

برج مراقبت
۱۶ مهر ۹۷ ، ۱۱:۱۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

خب بالاخره رفتند کلاس و من را با اتاق خالی و پرنور ظهر بارانی شنبه تنها گذاشتند.آن غرغروهای همیشگی از هم پاشاننده الهامات..هم اتاقی های عزیزم را میگویم..خب برای اینکه کسی برایت عزیز باشد که حتما نباید دلت بخواهد بیس چهار ساعته ور دلت باشد که.هیچ هم دوست داشتنم ریاکارنه نیست و لااقل خودم با علم حضوری این را میفهمم.خب  رها کنم این حرفهای صدمن یک غاز را.

امروز سحر قبل از اینکه بخوابم سری به آسمان زدم ابرهای قرمز برگشته بودند، با غلظت بیشتر..رو به آسمان گفتم خدایا حس میکنم ایندفعه دیگه یه بغض سنگینی تو گلوش گیر کرده وقتشه بترکه و اشکیمون کنه خدایا بزار بترکه دیگه باشه؟ و رفتم خوابیدم.فکر میکنید بعدش چه شد؟صبح با صدای هم اتاقی بیدار شدم که داشت به آن یکی هم اتاقی خبر باران شدید و هوای سرد و اینها را میداد(مثل حیوان ها که زلزله و سیل و اینها را زودتر از انسانها متوجه میشوند_شاید باران هم همینطور_من هم رادار برای باران دارم :) از چندسال پیش متوجه شدم این قدرت را،گوشهام چند ساعت قبل از باریدن تیز میشوند و دلم میگوید دیگه میاد..نمیدانم شاید هم فقط اتفاقی بوده است)خب من امروز کلاس نداشتم و قاعدتا باید ناراحت میشدم که چرا کله سحر از خواب پریده ام ولی شنیدن همین یک جمله به تمام آن خوابها می ارزید | داره بارون میباره |.لبخندی از سر پیروزی زدم و چرخیدم به پهلو .مشعوف شده بودم مثل کسانی که پیشگویی شان درست از اب درامده و جماعتی را مغلوب کرده اند یا مثل کسانی که بسته سفارششان بالاخرع رسیده است یا مثل کسی که چند روز پیش تولدش بوده و به عنوان کادو از خدا هوای سرد و باران خواسته است و حتی مثل ومپایری که بالاخره هوایی که میتواند در ان از خانه بیرون برود رسیده است(این اخری هم گفتم که جنسم جور بشود)

(در همین حین_که من با فکر اینکه لحظه دیدار با باران نزدیک است باز من دیوانه ام مستم که میخواهم دوباره بروم زیر باران که دوباره وقتش شده تنهایی توی حیاط خوابگاه دیوانه بازی کنم و بقیه بیایند نزدیک و با لبخند بپرسند عاشقی؟و من لبخند زنان رو بگردانم و بگذارم در هپروت خودشان سیر کنند بگویند خوشبحالش چه عشق و گرمای شیرینی اورا به این کارها واداشته و نفهمند نه تنها عاشق نیستم بلکه از خجستگی بسیارم و عشق بسیار ترم به باران است که اینچنین مدهوشم و لاغیر..خب بالاخره گاهی انسان باید ابروی خود را حفظ کند.البته حالا که فکرش را میکنم ایندفعه اگر کسی پرسید میگویم بله عاشقم ولی عاشق باران و نه هیچ انسان دیگری جز خودم تا بدانند دیوانه ها لزوما عاشق جنس مخالف خود نیستند:/_ داشتم میگفتم

در همان حین یک زمزمه هایی از بچه ها شنیده میشد: ععععه ببین چقد جوش زدم من اخه..چرا صبا که بیدار میشم چشام کوچیکه..(با حال گریه)چتر نیاوردم با خودم منننننن...عاقاااااا چرا من همین یه سویشرتو اوردم اخههههه چرا جورابم سوراخه اخه دلم درد میکنه..یخ زدم چقد سرده...و از این دست چرت و پرتها...دلم میخواست بهشان بگویم که بدانند خوشم نمی اید وقتی یک روز قشنگ بارانی شروع شده ازاین ناشکریها بشنوم بگویم که من هم شب بدی را گذرانده ام قرص اشتباهی خورده ام وهنوز سرگیجه دارم تپش قلبم هنوز عادی نشده کمرم گرفته و خیلی چیزهای جدی تر از مشکلات شما..ولی فکر میکنم باران به اندازه کافی دلیل بزرگی هست برای اینکه یک روزهم شده حرف های بیخود نزنیم و ناله نکنیم.ولی نگفتم. چون اصولا در خوابگاه باید کمی از توقعاتم نسبت به انسانها کوتاه بیایم وگرنه هم اتاقیهای گرامی از بنده دلخور شده و شروع به گرفتن خود کرده و باعث میشوند منهم ان روی جدی خودم را که زیاد نمیتوانم تحملش کنم را نشان بدهم..میشناسمشان دیگر..باید ساخت باهاشان)

خب الان من در شنبه ای از 97 قرار داشتم که یه مدال طلایی روی سینه اش بود:بارانی بودن.خب البته اولین شنبه بارانی برای من.نه برای شمالی ها و غیره و غیره.بچه ها که لباس پوشیدند و رفتند از تخت پریدم پایین و از پایین پریدم توی تراس 

مثل کسی که عزیز سفر کرده اش برگشته باشد چشم دوختم به قطره ها 

با عمیق ترین لبخندم بهشان سلام کردم و به اسمان طوسی سفید یخ زده خوشامد گفتم

امدم تو

برگشتم به پتوی گرمم و دلم را صابون زدم برای قدم زدنها ی خیسِ از این ببعد...میباره بارون روی سر مجنون بنی فاطمه گوش دادن...راهی ام من شکسته دل به زیر باران مطیعی گوش دادن...برای نشستن سر مزار شهدای نزدیک خوابگاه..دو عموی گمنامم..دردل باهاشان چقدر میچسبید وقتی باران می امد..و به دلم وعده کتابخانه دانشگاه ادبیات را هم دادم...کتابخانه باصفا و پر گیاه و اکسیژنش را:)

وقتی در اتاق به این چیزها فکر میکردم، درحالیکه تنها بودم 

و نور تیزی که هرروز ظهرها کف اتاق بود به یک نور یخی و سرد و پخش شده در تمام اتاق بدل شده بود

حس مادربزرگی را داشتم که نوه هایش را که دیشب پیشش خوابیده بودند فرستاده مدرسه و الان در حیاط خانه لب ایوان ایستاده و باد را بو میکشد و قرارش هست برنج را که گذاشت روی دم برود سر وقت صندوقچه ی اهنی اش و همه ی بند و بساطی که برای باران و سرما لازمند و کل تابستان بیکار بودند را از مخفیگاهشان در بیاورد و حال و هوای خانه را عوض کند..البته این مادربزرگ اول از همه باید جوراب های پشمی خودش را پیدا کند چون همین الان که دارد این پست را مینویسد پاهایش حسابی یخ زده(است).

برج مراقبت
۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۳:۲۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

باید فکر کنم باید فکر کنم

باید فکر کنم باید فکر کنم

باید فکر کنم باید فکر کنم

باید فکر کنم باید فکر کنم

باید باید باید باید باید فکر فکر فکر فکر فکر فکر کنم

باید باید باید باید باید فکر فکر فکر فکر فکر فکر کنم

باید بنویسم باید بنویسم باید بنویسم باید بنویسم بنویسم بنوسم بنویسم بنویسم

باید بنویسم باید بنویسم باید بنویسم باید بنویسم بنویسم بنوسم بنویسم بنویسم

باید باید باید باید باید

فکر کنم فکر کنم

فکر کنم

فکر کنـ

فکر کـ

فکر

فکـ

فــــــــــــــــــــــــ(بوووووق آزاااااااااد)


انا لله و انا الیه راجعون

برج مراقبت
۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

خب دلمان میخواست روز تولدمان اولین پست را منتشر کنیم؛ولیکن وقت نشد و حالا که 12,52 دقیقه ظهر 15مهر است و هنوز خیلی از روز تولدم فاصله نگرفته ایم؛این کار را میکنیم.

تامام


برج مراقبت
۱۴ مهر ۹۷ ، ۱۲:۵۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر