روی لـــانه ی بنفش

همیشه با بهترین الفاظ خود را توصیف کرده ام//حال زمان شکستن است

روی لـــانه ی بنفش

همیشه با بهترین الفاظ خود را توصیف کرده ام//حال زمان شکستن است

روی لـــانه ی بنفش

بسم الله

بایگانی
آخرین مطالب
  • ۰۷ آبان ۹۷ ، ۱۸:۰۶ هوم
نویسندگان

با یاد تو میخوابم در خواب تورا بینم*

سه شنبه, ۱۷ مهر ۱۳۹۷، ۰۴:۲۶ ق.ظ

بسم الله

دیروز صبح که از خواب بیدار شدم ذهنم یهو درگیر خاطرات پارسال همینموقع شد(البته صرفنظر از اون یکساعت بعد از بیدار شدن که کلا بدون هیچ تفکر و استدلالی لباس میپوشم و کیفو برمیدارم و میزنم بیرون..یعنی به محض اینکه به مرحله ای از هوشیاری رسیدم که میشد بهم گفت آدم زنده، این خاطرات شروع کردن چرخیدن تو کلّم، یه چیزی تو مایه های همون **از خواب چو برخیزم اول تو به یاد آیی:/)مثلا اینکه الان اگه هنوز بود میرفتم دنبالش باهم میرفتیم یه شیرکاکایو میزدیم بعدشم میرفتیم کلاس

یا ازون پیامکای اطلاعات عملیاتی ردو بدل میکردیم که انگار داشت مکان و زمان عملیاتو میپرسید: کلاس کجا کی/ -سایت 2 راس9..خب میدوونم خیلی چرت و مسخرست ولی من گاهی دلم برای چیزای مسخره هم تنگ میشه یا هوای اونموقع رو میکنه

مثلا میگم ای وای چقد جاش خالیه الان که با اون نگاه مستاصلش حرصمو دربیاره که بازیگوشیمو تحریک کنه و از هرچی درس و مشقه بندازتم که یهو وسط کارم یاد فلان حرفش بیفتم و برای بار صدم حرص بخورم و تو دلم بگم از دست این بچه

خب من وقتی کسی رو دوست داشته باشم با وجود همه ی اخلاقای گندش همه ی عادتای مزخرفش حتی همه ی آیه ی یاس خوندناش بازم دوستش دارم و تاثیری توی حسم نداره فقط گاهی اون وسط مسطا دلم به حال دل خودم میسوزه که بازم باعث نمیشه از محبتم کم بشه...اینو ذکر کنم اینجا که این عادت شاید خیلی صادقانه و وفادارانه باشه ولی واسه خود آدم خوب نیس..تحلیل میره غرورت گاهی.. و خیلی تبعات دیگه داره که شاید اگه خیلی رو اعصابم بود یه روز نوشتم..

بگذریم...ررفت تا عصر..و این لحظه ها و ثانیه ها وقتی داشتم غذا میخوردم وقتی داشتم وضو میگرفتم وقتی داشتم از سر مزار تا سلف و سف تا مزار و بعدشم خوابگاه میرفتم جلوی چشمم رژه میرفتن..و خب طبیعتا کلافم کرده بودن

اینجا بود که این سوال فنی و فلسفی به ذهنم متبادر(درست بکار بردم تو این جمله؟) شد، اینکه ملت چطوری میتونن با یکی به هم بزنن اصطلاحا؟بعدش چه حالی میشن؟چطور به زندگی برمیگردن؟ و از همه مهمتر چطوری چطوری چطوری مدت کمی بعدش به یه نفر دیگه علاقمند میشن و یه داستان جدیدو شروع میکنن؟ حالا اصلا کاری به دین و روابط آزاد را به آفساید کشاندن و رابطه با نامحرم و غیره اش ندارم..یعنی احساس هم ندارند؟؟انسان هستند اصلا؟ یا نه؟

والا من خودم را میبینم که یک رفیقم که  هم خوابگاهیم هم بود و یک رابطه عاطفی رفاقتی عمیق بینمان بود وقتی دانشگاهش را عوض کرد از اینجا رفت چطور رفتم توی لک و هنوز که هنوز است لحظه هایمان توی ذهنم مرور میشوذ...بعد آنها...

خب خودم میدانم جریان چیست و آنقدراهم ساده و صاف و زلال نیستم که از وضع اجتماع و دلیلش کلا بیخبر باشم و مثلا ندانم چرا و چطور همه چیز لوث شد و به قهقرا رفت...ولی دلم میخواهد خوذم را بزنم به ان راه که انگار توی مدینه فاضله مان هستیم و همه چیز سرجایش است و این قبیل کارها خیلی نادر و عجیب و غیر قابل هضم است ...


پ.ن:دقت کردید لحنم از محاوره ای به کتابی تبدیل شد یوهو:|؟

2:هعی

3:این قسمت واسه خودمه خواستی نخون: در حالی این پستو نوشتم که روی تختم نشستم و نور مانیتور کیبوردو روشن کرده تا بتونم بنویسم و تا همین قبل پست نوشتن داشتم جمع و جور میکردم و ساکمو میبستم چون امروز ظهر داریم با دانشگاه میریم مشهد پیش امام رضا و من از سر شب هی میخواستم بیام بنویسم ولی نمیشد. منم تا کارم تموم شد دیدم ساعت 4 شده و 40 دیقه دیگه اذانه پریدم لپتاپو برداشتم گفتم هم پستمو بزارم که تو دلم نمونه هم اینکه خوابم نبره تا موقع نماز..خلاصه اینکه الان داره اذان پخش میشه و باید تمومش کنم چون هم اتاقیم یه متریه من خوابه  و میترسم با صدای تایپ من بیدار شه..و خب برم نماز بخونم دیگه.


17 مهرماه 97 سه شنبه.حرکت به سوی خراسان..دعاگوی همه هستیم اگر لایق باشیم..

کلی حرف تو کلّمه ولی احتمالا تا شنبه که برگردیم باید توی دفتر بنویسم..خب خیلیم عالی:)


۹۷/۰۷/۱۷ موافقین ۱ مخالفین ۰
برج مراقبت

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی